بعد از همه ی اون استرس ها و ترس ها الان تقریبا یه وضعیت ثابت دارم.
روز یکشنبه نمی دونم چندم مهر از خواب بیدار شدم و بحث سر پول بود، خدارو شکر جور شد و وقت این بود که چطوری برم شهر دانشگاه؟ خیلی دور بود و قطعا باید با اتوبوس می رفتم، اون عصر خیلی عجیب بود سریع بلیط تهران گرفتم،یعنی می خواستم بلیط کرج بگیرم ولی نبود.تند تند چمدون خریدم، گوشی خریدم ،برگشتیم خونه و سریع وسایلم رو جمع کردم تنم بوی عرق می داد ولی وقت نبود برم حموم، واسه همین سریع جلوی موهام رو شستم و تخم مرغی که مامانی درست کرده بود رو خوردم، تخم مرغی به اون خوشمزگی نخورده بودم، راننده اتوبوس زنگ زد که خانم کجایی؟ مگه مردم مسخره تو هستن؟آره خب دیر کرده بودم و توی آژانس همش فکر می کردم اتوبوس رفته، رسیدم و خداروشکر نرفته بود و راننده گفت: نفر اول بلیط می گیری نفر آخر میای؟ البته با لحن شوخ، موقعی که وسایلم رو می داشتیم توی اتوبوس هم یکم معطل کردیم و گفت:هیییچ عجله نکن آخه خیلی زود اومدی،باز هم با همون لحن شوخ
راننده گفت: یه جای خیلی خوب برات گذاشتم، آره خب حقیقتا خوب بود صندلی تکِ پشت راننده، وقتی حرکت کردیم حس عجیبی داشتم، همیشه توی تصوراتم این لحظه بود ، همیشه فکر می کردم که توی این لحظه چه حسی دارم؟ حسم عجیب بود نه تنها داشتم از لرستان خارج می شدم بلکه داشتم می رفتم تهران! یکم حالم گرفته می شد چون دانشگاه آزاد یه جای دور بودم،ولی خب کم کم همه ی احساسات از بین می رفتن و من یه تهی خالی می شدم، این وسط راننده هم مدام به من نگاه می کرد،حس می کردم از من خوشش اومده خب حقیقتا منم ازش خوشم اومده بود، اونقدر که اصلا دوست نداشتم بره بخوابه که راننده دیگه جاش رو بگیره! یه جایی اون وسط مسط ها که تقریبا همه خواب بودن و جاده تاریک غلیظ بود یه لحظه ترسیدم از چی؟ نمی دونم
به تهران که رسیدیم ترسم خیلی بیشتر شد فکر می کردم خودم باید تنهایی با اون وسایل سنگین برم کرج و اصلا نمی دونستم که چطوری؟ ولی داداش اومد دنبالم و خیالم رو راحت کرد، آخرش احساس کردم که راننده بیچاره اصلا روی من نظر نداشته و فقط توهمات خودم بوده، چون اگه یه درصد از من خوشش می اومد،از اتوبوس پیاده می شد تا بیشتر من رو ببینه ولی آخه اون بود که همش نگاه می کرد ،بعدش حس کردم چون یهویی خیلی تنها شدم دلم می خواست یه نفر باشه که باهاش دوست باشم یه نفر باشه که کنارم باشه، چه می دونم؟حالا دیگه فرقی نداره
بعدش داداش اومد و رفتیم کرج،خوب بود
عصر که شد با خواهر رفتیم سوار اتوبوس به مقصد شهر دانشگاه شدیم، کلی راه بود و حقیقتا خسته شدم واقعا خسته شدم خیلی خیلی خسته شدم و از چیزهایی که در انتظارم بود یکم می ترسیدم، یه تاکسی سوار شدیم که خیلی مرد مهربونی بود، همیشه توی تصوراتم اولین تاکسی که توی شهر دانشگاه سوار میشدم خیلی مرد مهربونی بود، و همینطور هم بود جالب اونجا بود که وقتی داشت خاطره اون پسری که رسونده لرستان رو تعریف می کرد من دژاوو شدم و تعجب کردم!یعنی اینکه من همه ی اینها رو قبلاً هم تجربه کردم!یعنی اینکه مسیر درست رو انتخاب کردم ،یعنی اینکه هیچ اختیاری نبوده من باید اینجا باشم،بعدش رفتیم سوییت و روز اول ثبت نام ناامید شدم و دلم می خواست برگردم خونه ولی خداروشکر فرداش درست شد،جالب اینجاست یک بار دیگه هم دژاوو شدم، توی همون سوییت و مطمئن تر شدم که من همون جایی هستم که باید باشم.
اومدم خوابگاه و تخت بالا هستم،البته دوست دارم جام رو عوض کنم چون اینها همه ترم آخری هستن و اصلا درس نمی خونن و فقط کارآموزی هاشون رو میرن، پول ذهنم رو مشغول کرده دوست داشتم ظهر و شام رو پول بدم ولی خب خیلی زیاد میشه نمی دونم پول همون ناهار رو هم دارم یا نه امیدوارم که جور بشه چون ظهر ها که از کلاس برمی گردم واقعا حوصله غذا درست کردن رو ندارم.
امروز اولین کلاس پرستاری رو رفتم، هنوز انتخاب واحدم انجام نشده اما به پیشنهاد یکی از بچه ها امروز رو رفتم سر کلاس و جلسه اول میکروبیولوژی بود، استادش خیلی باحال بود و معلوم بود که دوست داره درس بده البته خیلی هم دوست داره خاطره تعریف کنه،حس خاصی ندارم سرکلاس که گداری به خودم یادآوری می کردم که هی! چقدر دلت این موقعیت رو می خواست چقدر دوست داشتی کلاس درس رو تجربه کنی بیا حالا اینم از کلاس ولی هیچ حسی نداشتم و خنثی بودم که کاملا طبیعی هست،آدم وقتی یه چیزی رو از دور می بینه و می خواد، تصور های اغراق آمیزی ازش داره ولی وقتی بهش میرسه می بینه همچین عجیب هم نبود، نه اشتباه نشه من از موقعیت الانم خیلی خوشحالم ولی می خوام بگم ذوق ندارم ، یه خوشحالی عمیق و آروم که کم کم به سلول هام نفوذ می کنه