دشت
دشت

دشت

#11

16 آبان 1402

از چی بنویسم و از کجا شروع کنم؟  

الان رسماً دانشجوی کارشناسی پرستاری هستم،و خب هنوز هم باورم نشده 

حدود هزار کیلومتر از خونه دور هستم و دارم برای خودم زندگی می کنم،این دو هفته کمی همه چیز و همه جا شلوغ بود؛دیدن آدم های جدید،موقعیت های جدید،چالش های جدید و همه ی اینها رو در لحظه قورت می دادم و الان کمی احساس خستگی می کنم و البته کمی هم احساس پایداری،کلاس های دانشگاه رو میریم،با درس های جدید آشنا میشم،بعضی از استاد ها رو دوست دارم و بعضی ها رو اصلا نمی فهمم،یکم پشت سر این و اون غیبت می کنیم به پسر های کلاس می خندیم و تهش می فهمم که از این جماعت فرسنگ ها دور هستم حتی از دختری که بالای تخت من می خوابه،تهش می فهمی قرار نیست عشقی مثل فیلم ها رو توی دانشگاه تجربه کنی و توی دستشویی یاد حرف پارادوکس می‌افتی که«دانشگاه جای آدم های درس خون، فرهیخته و متمدن هست».

می فهمی که نمی تونی دوستی عمیقی رو تجربه کنی،اینجا یه زندگی به شدت گروهی داری که در لحظه اول ممکنه توهم بزنی یه خانواده بزرگ داری یا دایره دوست هات گسترده شده اما بعدش متوجه میشی که صرفاً یه توهم بوده ،بله اینجا تقریباً همه با هم خوب هستن حتی اگه اسم همدیگه رو بلد نباشید بهم لبخند می زنید،بهم کمک می کنید اما هیچ دوستی عمیقی قرار نیست شکل بگیره، پس بیش از پیش باید حواست به خودت باشه و خودت و تنهاییت رو فراموش نکنی،که با همه خوب باشی و دوست باشی اما توقعی ازشون نداشته باشی،ما اینجا صرفاً هم خونه هایی هستیم که به دست سرنوشت اینجا هستیم و باید مدتی رو کنار هم گذری کنیم،هیچ چیزی بیشتر از این وجود نداره،پس توقع داشتن از دیگران مضحک و خنده داره.

هیچ موقعیت کاملی وجود نداره، پس همه ی جنبه های زندگی جدیدم کامل نیست؛ هم اتاقی هایی که میشه باهاشون سر کرد البته می تونستن خیلی بهتر هم باشن اما خب قابل تحمل هستن،استاد هایی که می تونستن خیلی بهتر باشن، آبی که می تونست این همه شور نباشه، و شهری که می تونست خیلی فرهنگ بهتری داشته باشه 

زهرا نمونه یه هم اتاقی خوب هست،استادهای خیلی خوبی نیستن؟اینطوری باید چند برابر تلاش کرد و این خوبه،خب به هرحال این نبود آب همیشگی نیست، و مردم اینجا واقعا مهربون هستن و اگه کاری از دستشون بر بیاد دریغ نمی کنند

چیزی که واقعا خسته ام می‌کنه آشپزی هست، راستش ترجیح میدم بخوابم تا گرسنگی رو حس نکنم:)))))) ولی خب آشپزی می کنیم و ظرف می شوریم و این دوتا کار واقعا بی معنی ترین کار هایی هستن که در طول روز همه داریم انجام میدیم،گاهی واقعا خسته میشم ،امروز صبح تا عصر کلاس داشتیم و هیچی نخورده بودم وقتی اومدم خوابگاه خودم باید با تمام خستگی ظرف می شستم و چای درست می کردم و بعدش از خستگی بیهوش بشم، و خب در چنین مواقعی یاد مامانم و زحمت هایی که برام کشیده می‌افتم و با اینکه خیلی سخته ولی این زندگی رو دوست دارم،این زندگی که بخش عظیمی از بارش روی دوش خودم افتاده

وقتی که می خوای بری دستشویی باید کلی راه بری و پله ها رو بالا پایین کنی تا دو قطره ادراری که توی مثانه ات هست و خالی کنی، سقف موقع بارون چکه می کرد و آب حموم سرد بود و شوفاژ کار نمی کرد و تشکم خیلی نازکه و اذیتم می کنه، همه ی اینها و خیلی چیز های دیگه هم هستن که هم زمان با هم هجوم میارن و جالب اینه که من از پا در نمیام،یعنی هیچکدوم از بچه های اینجا از پا در نمیان، به هرحال وقتی آزاد اینجا رو اومدیم یعنی از روحیه قوی برخوردار هستیم،یکم از بی پولی می ترسم اینجا هزینه ناهار خیلی زیاده و یک ترم حدود دو و خورده ای میشه و من پول زیادی توی کارتم ندارم و کلی هزینه های دیگه هم هستن که هنوز رو نشدن و من از بی پولی می ترسم.

حدوداً 15روز از اومدنم می گذره و من الان تقریباً به محیط جدید خو گرفتم و می تونم به بقیه ابعاد زندگیم هم فکر کنم، توی این دو هفته فقط درگیر آشنایی با محیط جدید بودم و الان یه آشنایی نسبی دارم و می تونم برنامه ریزی درستی داشته باشم 

یکی از مهم ترین چیزهایی که دانشگاه و خوابگاه بهت یاد میده اینه که به خودت بیشتر توجه کنی و بیشتر حواست به خودت باشه،آره منم فکر می کردم وقتی بیام دانشگاه و بیام خوابگاه احتمالأ کمتر به خودم فکر می کنم کمتر تنها هستم ولی دقیقاً برعکس؛اینجا یاد می گیری سرت رو بندازی پایین و زندگی خودت رو بکنی یاد می گیری که هر چقدر هم روزانه با آدم های زیادی رو در رو بشی باز هم داری توی خودت زندگی می کنی و باز هم تنها هستی اصلا به قول شاهین « هرچی دورت شلوغ تره تنها تری» حالا این جمله رو با پوست و استخون می فهمم و این اصلا غمین و یا از بخت بد نیست این طبیعت آدمی هست 

چند شب پیش یکی از بچه ها حالش خوب نبود و اومد پیش هم اتاقی ما گریه کرد و رفت تو بغلش، من اما امروز حالم خوب نبود و خودم رو از عالم و آدم پنهون کردم حتی واسه ناهار هم نرفتم، اگه می تونستم کلاس ها رو هم نمی رفتم، به هر حال هرکس یه مدله دیگه 

اینجا خیلی بیشتر احساس تنهایی می کنم و دلم می خواست کسی باشه که بتونم باهاش حرف بزنم،کسی که کمی از حجم تنهاییم رو باهاش سهیم بشم، دروغ چرا، وقتی می بینی خیلی از دختر ها با دوس پسر هاشون حرف می زنن آدم دلش می خواد، حالا نه دوس پسر ولی یه آدم برای حرف زدن 

امروز بیشتر از همه دلم از این گرفت که هیچکس نیست و من برای دو کلمه حرف زدن منت آدم هایی رو میکشم که اصلاً لیاقت ندارن ولی خب چه می کردم؟

ولی من زندگی توی این جای دور از خونه که توی بیابون هستیم رو دوست دارم،چون از هر لحاظ داره من رو قوی تر می‌کنه، می دونم کلی مشکل اینجا هست ولی شاید من به اینها نیاز دارم؟ 


« حس کن مرا که مثل تو تنهام»