دانشگاه آزاد ؟ No،جم تی وی
به هر حال یه عده اومدن وارد رابطه بشن یه عده اومدن درس بخونن،من؟ تکلیفم مشخص نیست چون نه وارد رابطه شدم و نه درس می خونم :)
یکی از دختر ها با هم کلاسی پسر به اصطلاح رل زده و بعد از چند روز کات کردن که خب از اول معلوم بود آخرش رو، می خوام از بدی های پسره بگم ولی حیف که هم استانی خودمه:)
این چند روز حاشیه زیادی وجود داشته، خدارو شکر توی هیچ کدوم هیچ نقشی نداشتم ولی حواس آدمی رو پرت می کنن،چطور وقتی هم اتاقی هات دارن راجع به پسر های کلاس حرف می زنن تو می تونی تمرکز داشته باشی؟ دیشب دعوای بدی توی گروه کلاسی شد و یه نفر گفت« خیلی واستون زود بود که بیاید دانشگاه »، این جمله در مورد یه سری از بچه های کلاس واقعا صدق میکنه، فقط هیکل گنده کردن وگرنه از شعور و ادب بویی نبردن، انگار که اومدن آژانس دوست یابی نه دانشگاه!
راستش یکم حالم از جو کلاس بهم می خوره، حالا اگه فقط کلاس بود میشد تحمل کرد ولی توی خوابگاه هم، از اتاق خودمون گرفته تا اتاق های بغلی موضوع مورد علاقه همیشه پسرها هستند،و این واقعا کلافه کننده است، یه دوستی اینجا دارم که چون خودش دوست پسر داره اصلا تو فاز این حرف ها نیست و من از این بابت بسی خوشحالم، خودم؟ حقیقتا خنده ام میگیره که به پسر های کلاس حتی به چشم دوست پسر نگاه کنم،آخه خیلی بچه هستن درسته که یه سری هاشون سنشون از منم بیشتره ولی باز هم بچه هستن، من نمی فهمم پسری که پول تو جیبی رو از خانواده اش میگیره به چه دردی می خوره؟
مادرم یکم عصبیم میکنه، وقتایی که زنگ میزنه تهش صدای حزن آلودی داره که نشون میده از اینکه منو اینجا فرستاده پشیمونه، و حتی این رو به زبون هم میاره، و همه ی اینها در حالیه که من واقعا از اینکه اومدم دانشگاه خوشحالم، شاید دانشگاهم پرفکت نباشه اما از اینکه اومدم خوشحالم، و خب وقتی مادرم اونطوری میگه تو ذوقم میخوره و ناراحت میشم، به همین خاطر اصلا دوست ندارم باهاش حرف بزنم، راستش من اصلا نمی خوام کسی بهم روحیه بده نمی خوام کسی به من انگیزه بده، همین که حالم رو بد نکنن کافیه، من همش به خودم دلداری میدم که بالاخره تموم میشه، من یهو از ور دل مادرم کیلومتر ها دور شدم پس این طبیعی هست که اوایل بی قراری کنه، من باید صبور باشم، مادرم خیلی غیرمنطقی برخورد میکنه؛مثلا میگه به هیچ وجه از خوابگاه بیرون نرو، شهر غریبه ممکنه گم بشی، من میگم باشه نمیرم، بعدش میگه خوراکی می خری واسه خودت؟:/ خب آخه مادر من اگه نرم توی شهر پس چطوری واسه خودم خوراکی بخرم؟ بعد من هیچیییی نمیگم ها، هرچی میگه میگم باشه ، ولی خب هر کاری که بخوام میکنم، مثلا تا الان چندین بار با دوستم و یک بار هم تنهایی رفتم توی شهر ولی هیچی به مادرم نمیگم چون می دونم از ترس شب خوابش نمیبره، حالا اینکه من تمام مدت توی خوابگاه هستم و اصلا توی شهر نمیرم ولی وسایل مورد نیازم رو هم میخرم یه معمایی هست که مادرم ترجیح میده بهش فکر نکنه و منم ترجیح میدم به همین منوال بگذره
آخرین پستی که نوشتم واسه 16 آبان بوده و اون روز اصلا حال خوشی نداشتم، بی نهایت احساس تنهایی می کردم و مثل همیشه تهش پناه بردم به پارادوکس ،فکر می کردم این مرتبه هم آنلاین نمیشه و منم سریع پیامم رو حذف می کنم ولی سریع آنلاین شد و دید و من ضربان قلبم رفت روی هزار، خواست تلفنی حرف بزنیم و من لرزش دست و صدا گرفته بودم، قرار بود برای اولینبار صداش رو بشنوم! حرف زدیم مثل دفعه های قبل بهم سرکوفت زد که حرمت نفس ندارم و اصلا نباید بابت حرف زدن با اون لرزش صدا داشته باشم، چند بار گفت« فکر کن داری با خودت حرف میزنی» برخلاف من که بسیار هیجانی و معذب بودم ،اون راحت و با آرامش بود، انگار آرامش اون به من هم سرایت کرد و بعد از یه مدت کوتاه من هم آروم شدم، باز یادآوری کرد که روی حرمت نفسم کار کنم، از حال و احوال من پرسید از اینکه اومدم دانشگاه اومدم اینجای دور، یکم بحث فلسفی کردیم و یکم من رو نصحیت کرد که توی شهر غریب چی کار کنم و چی کار نکنم، و هنوز هم تو دلم میگم بابت اون نصحیت هاش واقعا ممنونم، اساسأ مثل اغلب دهه هشتادی ها از نصحیت بیزارم ولی اون یه مدل خاصی میگه که با گوش جان می شنوم، نمی دونم شایدم هیچ مدل خاصی نمیگه بلکه این منم که حرف هاش رو مدل خاصی می شنوم، یکی از حرف هاش این بود که « خیلی از خودت به دیگران چیزی نگو»، و همه چیز خوب پیش می رفت، با صداش احساس راحتی میکردم دوست داشتم کمی پخته تر باشه ولی خب همین بود که بود، تا اینکه باز هم بحث رسید به همون موضوع همیشگی و قطع کردیم و من کلی ناراحت بودم، اصلا خواب خوبی نداشتم کل شب رو توی خواب معذب و تقریبا بیدار بودم، فردا صبح رفتم کتابخونه و خودم رو با مرتب کردن پرونده ورودی های جدید خفه کردم، خوبی کار کردن اینه که ذهنم کاملا رها میشه، روز بعدش باز هم بهش پیام دادم:) اسکولم دیگه، شب که شد حرفی که رو دلم مونده بود رو بهش زدم و هنوز هم نمی دونم کار درستی کردم یا نه، اونکه زد منو به طور کامل بلاک کرد ولی خب من آرامش خاصی رو در خودم احساس می کنم، عجیب اینجاست که اصلا ازش متنفر نمیشم،اصلا ازش بدم نمیاد، من باید حرفم رو می زدم حتی اگه منجر بشه که دیگه هیچوقت نتونم باهاش حرف بزنم، به قول خودش «یا یه حرفی رو نزن یا اگه میزنی تا تهش پاش وایسا»، آره و من پای حرفم هستم تا ته تهش، و اصلا احساس پشیمونی ندارم، چون حرفم از روی احساسات آنی نبود دو سالِ تمام این کلمه توی ذهنم شناور بود و بالاخره بیرون کشیدمش و پرتش کردم تو صورت کسی که لایقش هست از این به بعد این کلمه توی ذهن اون شناور خواهد بود.
می دونی حقیقتا دیگه خسته شدم،هرچی که شده شده، من دیگه نمی خوام واسه چیزی حسرت بخورم یا تلاش کنم هرچی که اتفاق افتاده باید میافتاده و من الان دقیقا جایی هستم که باید باشم و شرایطی رو تجربه می کنم که باید میکردم، پس همه چیز داره طبق نقشه ی جهان پیش میره و جای هیچ نگرانی نیست.
نمی دونم، شاید تا همیشه هیچ پسری به چشمم نیاد، نه به خاطر اینکه پارادوکس محشر بود، بلکه به این خاطر که تصور من از پارادوکس محشر بود، ولی خب اینطوری خیلی هم بهتره
به هرحال حتی تو لحظه های آخر هم چیزی یاد گرفتم، اونجایی که گفتم« همه ی پسرها اینطوری ان؟» گفت« آره» و این در جدیدی رو به روی من باز می کنه که هنوز جرأت کامل باز کردنش رو ندارم چون می دونم قراره پشتش چی ببینم، چیزهایی که از کودکی دیدم و مدام انکار کردم حالا قراره یکهو روی سرم آوار بشن و من توان کافی برای برخاستن از زیر این آوار رو دارم، قبلا نداشتم ولی حالا دارم.
پارادوکس رو دوست داشتم، نه به خاطر اون بلکه به خاطر خودم، چون با اون لایه های عمیق تری از شخصیتم به سطح میاومدن
البته با وجود همهی خود افشاگری های من اون باز هم مصر بود که من خودم رو قایم می کنم، این یعنی اینکه چیزهایی هستن که حتی به پارادوکس هم نگفتم، چیزهایی که حتی از اون هم پنهون موندن و من تقریبا ازشون بی خبرم