حقیقتا چیزی که اینجا خیلی اذیت میکنه غذا پختن هست؛ناهار می خوری میگی شام چی بخورم شام می خوری میگی فردا ناهار چی بخورم؟ و این سوال کوفتی هیچوقت تموم نمیشه،همیشه هست. الان دو روزه که اصلا نمی فهمم دارم چی می خورم با کلوچه و آب خودمون رو سیر می کنیم از طرفی میگن غذایی که خوابگاه میده اصلا سالم نیست ولی خب چه کنم؟ واقعا سخته برام سخته ظهر و شب غذا پختن و ظرف شستن
یکی دیگه از مشکلاتی که اذیت میکنه نداشتن وسیله نقلیه است؛دانشگاه ما از مرکز شهر دور هست و هر بار برای رفت و برگشت چهل تومن پیاده میشیم و این برای منِ دانشجوی آزاد زیاده، کاش یه ماشین داشتم...
اعصاب خردی های یه رابطه واقعا زیاده مخصوصا اینکه اون رابطه مال خودت نباشه و مال دوستت و دوس پسرش باشه و من این وسط مجبورم نقش همدل و نیمچه روانشناس رو داشته باشم که خیلی وقت ها هم باید با لج بازی های هر دو طرف مبارزه کنی که بهم نپرن و حالشون خوب باشه صرفا برای اینکه حال دوستت خوب باشه و خب امروز واقعا کم آوردم و کمتر دخالت کردم،هرچند که من هیچوقت توی هیچ چیز دخالت نمی کنم بلکه خود دوستم مدام از من نظر میخواد و به گفته خودش هروقت به حرف من گوش داده خوب شده! حالا من نمی دونم چرا واسه بقیه خوب مشاوره میدم اما به خودم که میرسم خراب میکنم؟ (البته از کجا معلوم؟ شاید کاری که کردم و رفتاری که داشتم درست ترین بوده)
خب از الان تا مدت نامعلومی نیاز دارم که با کسی حرف نزنم، یکم توی خودم باشم؛ تو تمام عمرم هیچوقت انقدر با دیگران قاطی نبودم یهو از وسط تنهاییم پرت شدم وسط یه دنیای شلوغ که هر طرف سرت رو می چرخونی دوتا چشم هستن، و حقیقتا دیگه دارم احساس خفگی میکنم، نیاز دارم کمی با خودم باشم
دلم می خواد گریه کنم دلیل مشخصی ندارم ولی گریه ام نمیاد
چند روز پیش یکی از بچه ها زنگ زد به مادرش و کلی گریه کرد که غذا های اینجا خوب نیستن و دلش واسه غذای مادرش تنگ شده، حقیقتا کپ کرده بودم، چون من حتی وقتی که کلوچه و آب می خورم هم به مادرم میگم غذای خیلی خوشمزه ای خوردم، نمی خوام بگم من خوبم اون بده، اتفاقا الان دلم می خواد مثل اون باشم، یکم از قوی بودن خسته شدم از اینکه هیچکدوم از سختی هام رو به کسی نمیگم خسته شدم از اینکه مدام باید طوری رفتار کنم که مادرم نگران نشه خسته شدم و این باعث میشه گاهی عمدا جواب تلفن هاش رو ندم، دلم می خواد یکی باشه که بتونم جلوش گریه کنم
یه اتفاقی هم افتاد که حوصله شرح دادنش رو ندارم اما نتیجه اش اینه که همون حرف های پارادوکس درست بودن، نباید اطلاعات زیادی از خودم به افراد غریبه بدم چون بعدا به احتمال زیاد برام دردسر میشه