حس عجیبی دارم،چیزی مابین غم و دلتنگی؛ الان اینجام، کیلومتر ها دور از خانه همون طور که می خواستم، شاید شهر مورد علاقه ام نباشه ولی فاصله مطابق میلم بود، یه شهر غریب که وقتی از پنجره سالن بیرون رو نگاه می کنی کلی چراغ کوچیک که نماد شهر هستن رو در پس زمینه ای از کوه های بلند و سرسخت می بینی، دقیقه به دقیقه نور چراغ ماشین یا موتوری از دورها پیدا میشه و تا وقتی که از گستره دیدم خارج نشه دنبالش می کنم، چراغ هایی که می دونم قطعا هیچکدوم از صاحب هاشون رو نمی شناسم، هیچکدوم از اون چراغ ها متعلق به من یا عزیزان یا آشنایان من نیست، و این کمی من رو دلگیر میکنه،بارها به دوستانم گفتم که کوه های اینجا شبیه کوه های شهر من نیست؛ کوه های شهر من بلند و باطراوت و سرسبز هستن، حس زندگی رو به اطراف پخش میکنن چشم ها رو نوازش میدن و درمانی هرچند کوتاه اما موثر بر تمام درد های آدمی هستن، کوه های اینجا اما شاید بلند ولی خاکستری و غم آلود، خشمگین و قسی القلب، انگار که خودشون هم از وجود خودشون ناراضی هستن، هر طرف که سر رو بچرخونی کوه ها رو می بینی انگار که توسط یه لشکر خاکستری پوشِ خشمگین محاصره شدی، و هیچوقت نمی فهمی چرا انقدر همه چیز دلگیر و خاک آلود و غم اندود هست.
حقیقتا هیچوقت فکر نمی کردم دلم برای زادگاهم تنگ بشه، برای استانم شاید اما شهرم رو هیچوقت دوست نداشتم، حالا ولی یکپارچه دلتنگی ام.
روز های اولی که اینجا بودم چیزی که بیشتر از همه اذیتم میکرد نبود آب بود، آب بود ولی آب نبود، یا بهتره بگم اون معنایی که من از آب داشتم نبود، آب شور بود و باید حواست باشه داری کدوم شیر رو باز میکنی چرا که فقط آب تصفیه قابل خوردن هست، حقیقتا از نظر من آب تصفیه شده هم قابل خوردن نبود؛مزه ی تلخی داشت که آب رو تبدیل به زهر میکرد و منی که همیشه تشنه آب بودم رو تبدیل کرده به منی که در طول روز شاید یک لیوان به دهان ببرم تا صدای فریاد سلول هام رو از شدت عطش ساکت کنم،اما خب عادت کردیم، همونطور که به پاییزی که پاییز نیست عادت کردم، اینجا اصلا پاییز نیست؛ سرد نیست، بارونی نیست، برگ زردی نیست، خورشید همچنان با قدرت تابان، این شهر غم زده توی تابستونی دلگیر و دلمرده جا مونده، وقتی میرم توی شهر برام جای تعجب داره که چرا مردم این شهر لباس گرم پوشیدن؟ مگه اینجا سرده؟ بعد با خودم میگم مردم میخوان به زور پاییز رو به اینجا بیارن، اما انگاری سرما خیلی وقته از این شهر قطع امید کرده.
اغذیه ام رو به پایان رسیده و این یعنی من محکومم به پول آژانس دادن:)، مدت سه هفته است که غذای خوابگاه رو سفارش میدم و دیروز از شدت حالت تهوع و پیچش روده به غلط کردن افتادم و دیگه قرار نیست این غذای کوفتی رو سفارش بدم، سایر بچه های اتاق هم دیگه سفارش نمیدن، هوا که کمی روشن تر شد، شهر که بیدار شد بعد از صبحانه باید برم داخل شهر و خرید کنم، از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان از موجودی کارتم میترسم:)، از اینکه تا آخر ترم باید با همین مبلغ زنده بمونم میترسم، ولی خب خدا همیشه بزرگه
امروز که کلاس ندارم، آناتومی فردا رو هم نمیرم، نه به سبب تنبلی چون احتمالا یه امتحان کوچیک بگیره و من نخوندم و البته که می تونم امروز بخونم ولی فشار زیادی بهم میاد و این استرس آور هست و من نمی خوام چنین موجود رقت انگیزی باشم، در نتیجه درسم رو می خونم اما با آرامش چون قرار نیست فردا سر کلاس حضور پیدا کنم.
از جو دانشگاه هم بخوام بگم همچنان شکار پسر در سرتیتر همه چیز هست، و کم کم داره حالم بهم میخوره، راستی چند روز پیش به مناسبت روز پرستار بهمون تو یه تالار شام دادن که هم از شام راضی بودم هم از فضای سنتی تالار هم از دف زنی و هم از اون شب، شامش هم چلو گوشت بود، که اولین غذای خوشمزه ای بود که دانشگاه بهمون داده:)
اینم باید بگم که نون های اون شب رو جمع کردیم و آوردیم خوابگاه که بعدا بخوریم؟ یه دانشجوی خوابگاهی در هر شرایط به فکر غذای وعده بعدی هست:)
پ.ن: توی روز پرستار اولین جلسه پراتیک رو داشتیم که تزریق عضلانی رو یاد گرفتیم:)