حالم خوب نیست؛
توی اون فاز هستم که از هر صدایی عصبی میشم، بنابراین دلم می خواد همه رو تیکه پاره کنم، گریه ام میاد و نمی تونم گریه کنم یعنی اشکم در نمیاد، شاید می خوام پریود بشم ولی... ولی از همه بیشتر احساس تنهایی میکنم؛اینکه هیچکس نیست اذیتم میکنه،دلم می خواست یه گوش شنوا داشته باشم که بتونم از سختی های این روز هام براش بگم، که کمِ کم از اینکه همیشه ته ذهنم دغدغه غذا هست بخندیم و اون بهم دلداری بده که این روزها تموم میشه، برای مادرم که نمی تونم حرف بزنم چون اولا هیچوقت رابطه ما طوری نبوده که بخوام از دلم براش بگم و دوما اون که زنگ میزنه این منم که بهش دلداری میدم و باید روحیه ام رو در طول مکالمه بالا نگه دارم بلکه مادرم نگرانم نشه، و این انرژی زیادی رو ازم میگیره، دلم نمی خواد از شدت تنهایی به کس و ناکس پناه ببرم
گرسنمه و اصلا حوصله غذا پختن رو ندارم، پس هی بیشتر گرسنه میشم و بیشتر عصبی میشم، دوست دارم یه غذایی مثل ماکارونی رو در حجم زیاد بخورم اونقدر که خفه بشم
از همه چیز خسته ام، فکر می کردم دانشگاه که بیام این خستگی تموم میشه ولی گویا این خستگی با تار و پودم ادغام شده
حوصله هیچکس رو ندارم و هیچ جایی وجود نداره که بتونم دو دقیقه با خودم تنها باشم حتی توی حموم و دستشویی هم دیگرانی هستن، من از اون آدم هام که اگه تو شبانه روز چند ساعت تنها نباشم انرژیم افت میکنه و بدخلق و افسرده میشم و حتی حوصله خودمم ندارم، چند روز پیش صرفاً برای اینکه کمی با خودم تنها باشم یکی از کلاس های مهم رو نرفتم، همه ی بچه ها رفته بودن و من تنها بودم و اون چند ساعت داشتم از شدت لذت قی می کردم.