دشت
دشت

دشت

#25

برگشتم خونه

لحظه های اولی که اومدم توی خونه حسم این بود که « چرا اومدم ؟ این چه غلطی بود که کردم؟ چرا چنین گوهی خوردم؟ چرا توی خوابگاه نموندم؟» برخورد مادرم اصلا خوب نبود، از همون بدو ورود شروع کرد به حرف زدن« مسیرت دور و طولانیه، اذیت میشی، شهریه دانشگاهت زیاده، پول نیست، کرایه ات تا اینجا چقدر شد، از فلان زن همسایه شنیدم که میشه انصراف داد، اگه امسال هم می موندی می خوندی یه رشته خیلی خوب ملی قبول می شدی و....»

با هر جمله ای بیشتر به گوهی که خورده بودم و اومدم اینجا پی می بردم، سر بی دردسری داشتم خودمو انداختم تو این هچل، حقیقتا دلم تنگ شده بود، برای شهرم، خونه و اندکی خانواده، ولی باید می زدم تو دهن دلم و می کپیدم سر جام، باید می دونستم که اینجا جز اعصاب خردی چیزی نداره،مادر من به شدت وابسته است کسی رو نداره که در کنارش زندگی کنه جز من و خواهرم بنابراین کل زندگیش خلاصه شده توی زندگی ما، همین که من این بند وابستگی رو بریدم و رفتم یه شهر دور شبیه یه مرغ سر کنده شده، من درک می کنم ولی نمی تونم بپذیرم، بیشتر بی قراریش نه به خاطر من بلکه به خاطر خودشه، اون از دوری من ناراحته نه برای اینکه من حالم خوش نیست برای اینکه خودش حالش خوش نیست، چون نمی تونه به تنهایی زندگی کنه، چون تنها زندگی کردن رو بلد نیست، پدر و مادرش مردن و پدر من هم مرد و رسما تنها شده دیگه هم شوهر نکرد و زندگی خودش رو وقف من و خواهرم کرد فداکاری خیلی بزرگی کرد ولی به چه قیمتی؟ با خودش چه فکری کرده؟ فکر کرده ما تا آخر عمرش ور دلش هستیم؟ اشتباه کرد، بچه هرچقدر هم که عزیز باشه تهش میره دنبال زندگی خودش، تهش تو می مونی و کوهی از تنهایی، اگه بلد باشی تنها زندگی کنی و تنها بهت خوش بگذره که هیچ ولی اگه بلد نباشی تنهایی زیستن رو، به باد رفتی، مشکل اصلی مادر من نه مسیر طولانی هست نه شهریه دانشگاه و نه هیچ کوفت و زهر ماری، مشکل اصلی مادر من تنها بودن خودشه، و من متاسفانه هیچ کمکی از دستم بر نمیاد، نمی تونم براش کاری بکنم، خودش باید به فکر خودش می بود، خودش باید می فهمید بچه هرچقدر هم که عزیز باشه نباید به خاطرش خودت رو نابود کنی، من دلم برای مادرم می‌سوزه، متوجه حجم عظیم فداکاریش هستم و قدردانش هستم، ولی چه کاری ازم ساخته است؟ آیا من باید آینده ام رو نابود کنم و ور دل مامانم بشینم که مادرم احساس تنهایی نکنه؟ با اینکه بی نهایت آدم احساسی هستم ولی وقتی پای زندگیم در میون باشه با نهایت سنگ دلی تصمیم می‌گیرم و تصمیم من این بوده که بند وابستگی رو قطع کنم و دنبال زندگیم برم، می تونم وقتی درآمد داشته باشم براش کاری بکنم، می تونم ببرمش زیارت امام هایی که دوست داره، می تونم براش چیزهایی که دوست داره رو بخرم، ولی اگه ور دلش بمونم شاید در کوتاه مدت آروم باشه اما در دراز مدت باعث افسردگی بیشتر میشه 

توی خوابگاه یه دختر هایی هستن از اینکه مادرشون اصلا سراغی ازشون نمی‌گیره شکایت می‌کنن و من از اینکه مادرم ثانیه ای رهام نمی‌کنه شکایت دارم که البته طبق معمول شکایت های من توی نطفه خفه میشن و هیچوقت به زبون آورده نمیشن 

اینجا همه چیز مثل همون شبی هست که ترکش کردم، آفتابش همونه دیوارهاش همونن، مردمش همونه و زندگی همونیه که بود، بی خود دلم واسه اینجا تنگ شده بود حالا بهتر می فهمم که چرا ترم بالایی ها این فرجه رو خونه نمیرن و خوابگاه می مونن 

مابین تمام این مشغولیات ذهنی و مشکلات و بگو مگو ها، یه چیزی هم که همیشگی و ثابت هست دلتنگی من واسه پارادوکسه، تو پس زمینه هرچیزی این دلتنگی هم هست، دلتنیگم از جنس بی قراری و بی تابی و گریه و بغض نیست، بلکه از جنس نفس کشیدن هست، همیشگی، آروم و عمیق، اونقدر همیشگی که گاهی حسش نمی کنم، ولی هست همیشه هست، گاهی وسط یه جمع متوجه حضور دلتنگیم میشم، حقیقتا کاری از دستم برای خودم ساخته نیست، تنها کاری که می تونم بکنم اینه که دلتنگ باشم، به خودم اجازه بدم که دلتنگ باشم، به خودم اجازه بدم که این مرحله رو تموم بکنه، خیلی هم برام فرقی نداره که تا چه مدت طول می‌کشه 

این وسط کوه عظیمِ تکالیف و درس هایی که دارم وحشت زده ام می‌کنه، اما همش به خودم دلداری میدم که هنوز وقت هست، ولی دیگه جدی جدی باید شروع کنم 

نه تنها باید با دلسردی خودم مقابله کنم بلکه باید با دلسردی که اطرافیان بهم میدن هم مقابله کنم، ولی خوبیش اینه که هرچقدر اونا بیشتر میگن «نه» «نمی تونی» من مسمم تر میشم که می تونم و باید ادامه بدم این مسیر رو، حتی به غلط!