از وقتی رفتم دانشگاه چیزهای جدیدی رو تجربه کردم، خیلی جدید
کیلومتر ها رو تنهایی رفتم و تنهایی برگشتم،به دور از خانواده بودم، خودم غذا پختم، خودم ظرف شستم، خودم لباس شستم، خودم جارو زدم،خودم خرید کردم،دعوا کردم،شب تا جایی که ساعت خوابگاه اجازه میداد(هشت شب) بیرون بودم،سیگار کشیدم،واسه موجودی کم کارتم استرس کشیدم، با افزایش موجودی کارتم خوشحال شدم، پول هام رو به باد دادم،به خودم جرأت دادم بتی که از یه آدم ساخته بودم رو شکستم،خلاف کاری های بقیه رو جمع و جور کردیم و...
می دونم شرایط خیلی سختیه، اینکه از اینجا پاشم برم 1000 کیلومتر اونور تر، جایی که هیچ و مطلقا هیچ آشنایی ندارم، جایی که هیچکس منتظرم نیست، با آب شور اونجا کنار بیام، با فرهنگ به شدت ضعیف اون منطقه کنار بیام، با بی پولی کنار بیام، با غرغر های مادرم کنار بیام، ولی من انصراف نمیدم، واقعا از فکر به اینکه باز بشینم برای کنکور بخونم باز اون استرس کوفتی، باز اون کتاب های حال بهم زن، باز تست زدن، باز انتظار نتیجه کنکور از همه ی اینها حالم بهم میخوره، نمی دونم با چه زبونی باید به مادرم بفهمونم که من از شرایطی که دارم راضیم، انتخاب خودم بوده و پاش هستم و خواهم بود.
حرف واسه زدن زیاد دارم ولی توانش نیست
تجربه دانشگاه و خوابگاه باعث شکوفایی آدم میشه. آفرین که از پس این کارها براومدی. فقط امیدوارم سیگار رو ادامه نداده باشی. برات بهترینها رو آرزو دارم.قشنگه که پای تصمیمت موندی.
مرسی
نه ادامه ندادم فقط می خواستم ببینم چطوره،که طور خاصی نبود
منم قشنگ ترین ها رو واست می خوام
«قشنگه که پای تصمیمت موندی.» مرسی که اینو بهم گفتی:)